<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>دلنوشتهایم</title>
		<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>دلنوشته</title>
						<description>&lt;p&gt;دلنوشته&lt;br /&gt;
غروب جمعه که میشود دلم عجیب دلتنگ می شود، گمان می کنم گلویم را بغضی گلو گیر می فشارد، مولایم تو خود گفتی که شاید این جمعه بیایم شاید&amp;#8230;&lt;br /&gt;
تو خود گفتی که هوایم را داری و دل شکسته ها را تنها نمیگذاری&lt;br /&gt;
تو خود گفتی که دریای عشقم و ما قطره های تو،بیا که قطره های عشق شوق باران می کند، بیا که نه طاقتی در شب هاست، نه صداقتی در دلهاست&lt;br /&gt;
برخیز و حریم عشقت را شعله ده، تا بسوزیم که این سوختن چه خوش است&lt;br /&gt;
بیا و آغوش مهربانت را بگشا، که ما یتیمان آغوش توایم&lt;br /&gt;
بیا و دل های خسته ی ما را با خود ببر، آنچه کشیدیم دیگر بس است&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/دلنوشته-611&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/دلنوشته-611</link>
							</item>
				<item>
			<title>حضرت مهدی(یارپنهان)</title>
						<description>&lt;p&gt;نشانه سبز یار (با ترجمه ترکی)&lt;br /&gt;
گئنه گلدی بیر بهار، گلمدین ای منیم یارم			 (باز آمد یک بهار، نیامدی ای یار من)&lt;br /&gt;
غنچه لر اولدی بهار گلمدین ای منیم یارم			 (غنچه ها بهار شد نیامدی ای یار من)&lt;br /&gt;
دریانین موجی کیمین هر نفس طوفان ایلرم			 (مثل موج دریا هر نفس طوفان می کنم)&lt;br /&gt;
کاش گله سن نفسیم دردیمه افغان ایلرم 			  (کاش بیایی ای نفسم افغان می کنم به دردم)&lt;br /&gt;
اورگیمه قفس اول، سن سیز یوخدور نفسی  		(قفس شو به دلم، بی تو نفس ندارم)&lt;br /&gt;
بهارین گوزللیقی، سن سیز یوخدور صفاسی  		 (زیبایی بهار، بی تو صفا ندارد)&lt;br /&gt;
آخدارارام گئجه گوندوز منیم ای نازلی یارم   		 (می گردم شب و روز یار نازم)&lt;br /&gt;
تاپابیلمیرم نشانه سننن ای سوگی یارم 			 (پیدا نمی کنم نشانه ای از تو ای یار دوست داشتنی من)&lt;br /&gt;
بی صدا و بی نشانه جمعه لر گلیپ گدیللر  		(بی صدا و بی نشانه جمعه ها آمدند و رفتند)&lt;br /&gt;
کاش گله سن نفسیم اورکلر سنی سویللر 			(کاش بیایی نفسم، دل ها تو را می خواهند)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حضرت-مهدی-یارپنهان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حضرت-مهدی-یارپنهان</link>
							</item>
				<item>
			<title>دلنوشته</title>
						<description>&lt;p&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
ثانیه ها بدون اندکی وقف در حال گذر است، پیش می رود گاهی با کوله باری از خنده و شادی و گاهی باری از غم و اندوه را بر دوش می کشد، گاهی با حال دل ها یکسان، گاهی با حال دل ناسازگار&amp;#8230;&lt;br /&gt;
قلم سرنوشت شروع به نوشتن می کند، سر درگم است نمی داند از کجا شروع کند، اشک و خون بر دلها جاری کندیا که خنده بر لبش جاری کند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
سرنوشت باز سرنوشت از سرنوشت    سرنوشت عاشقان با غم نوشت&lt;br /&gt;
سرنوشت کوردلان را بی بهشت         سرنوشت عالمان را در بهشت&lt;br /&gt;
غنچه ها از باغ ربود و خنده کرد       عاشقان پیر و اسیران بنده کرد&lt;br /&gt;
تیغ ذلت بر ریاکاران کشید             جام زهرآگین چومستان سر کشید&lt;br /&gt;
زندگی بر خیل ما آسان نمود         عده ای را همچو من در بندنمود&lt;br /&gt;
 سرنوشت، باز سرنوشت از سر نوشت، سرنوشت ماه رویان در بهشت&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/دلنوشته-610&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/دلنوشته-610</link>
							</item>
				<item>
			<title>گلهای سپید</title>
						<description>&lt;p&gt;خاطرات کوتاه دلاوران روستای گل سپیدی ها از روز های جنگ&lt;br /&gt;
انقلاب به پیروزی رسیده بود و باید راه خود را محکم و استوار ادامه می داد. بچه هایی که سال 1342توی گهواره ها بودند و یا هنوز به دنیا نیامده بودند، حالا بزرگ شده بودند و باید تاریخ را رقم می زدند. چیزی نگذشته بود که پنجاه و هفتی های سر خوش از پیروزی بزرگ باید آزمون دیگری را تجربه می کردند و آن هم در شرایطی که انقلابشان هنوز سن وسال نداشت.&lt;br /&gt;
در این برهه زمانی نیز گل سپید،فرزندان خود را روانه انقلاب کرد. جوان مردان در این دیار، پایگاه محل را که تجمع دل های پاک و حقیقت جو بود تشکیل دادند و آماده عرصه های پیش رو شدند.&lt;br /&gt;
بی خوابی:چیزی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که پایگاه مقاومت گل سپید تشکیل شد.روز ها برای آموزش نظامی، به اطراف محل می رفتیم و مانور می دادیم شب ها هم کار ما گشت زنی در سطح روستا بود و نگهبانی می دادیم.&lt;br /&gt;
بی خوابی زیاد کشیدیم یادم است یک بار از بس خسته بودم، همان وسط روی تکه حصیری خوابم برد.بچه ها هم نامردی نکرده و مرا همان جور با حصیر بلند کردند و انداختند بیرون پایگاه و وسط جاده.با وجود این از خواب بلند نشده بودم و بچه ها هم داشتند قاه قاه به من می خندیدند.کتاب گلهای سپید،کمیل رضوان خواه گل سفیدی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/گلهای-سپید-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/گلهای-سپید-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>گلهای سپید</title>
						<description>&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/گلهای-سپید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/گلهای-سپید</link>
							</item>
				<item>
			<title>حجاب فاطمی</title>
						<description>&lt;p&gt;پروردگارا تاهستم وجان در تن دارم چادرم را به من ارزانی بدار&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چرا که این امانت مولایم فاطمه است&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-14&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-14</link>
							</item>
				<item>
			<title>حجاب</title>
						<description>&lt;p&gt;پروردگارا تاهستم وجان در تن دارم چادرم را به من ارزانی بدار&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حجاب-531&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حجاب-531</link>
							</item>
				<item>
			<title>حکایت ارزنده</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;em&gt;معصیت و امید به رحمت خداوند مردی مفسد را بنده ای بود مومن و باصلاح که پیوسته مولا و خواجه خود را موعظه می کرد و ولی موعظه بنده خود را نمی پذیرفت و در جواب او می گفت:امید به فضل خداست. روزی خواجه وی را به سرمزرعه فرستاد و گفت که گندم بکار,بنده برفت و جو بکاشت. وقتی زمانی رسید که باید درو می کردند,خواجه به سر کاشت و زرع,جو دید غلام را گفت:گفتم که گندم بکار چرا جو کاشته ای؟گفت:امید داشتم که خدای تعالی جو را به گندم بدل کند,خواجه گفت:هرگز دیدی که از جو گندم آید؟گفت از تو آموختم که فساد و معصیت میکنی و طمع داری که به آخرت رحمت خدا یابی.خدای عز و جل به سبب توبه وی این مسئله کرد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حکایت-ارزنده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://delnevesht96.kowsarblog.ir/حکایت-ارزنده</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
